قرآن به روایت عارفی مهر
!آخرین نوشته: خدا می گوید ما آدم های بدی هستیم
!بی خوابی - تعبیر بی خوابی هایم چیست؟
!آخرین نوشته: چه سرگذشت عجیبی
شاید خنده مضحک بچه‌گانه‌ای روی لبت بنشیند…
نویسنده : سعید عارفی‌مهر - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آن چراغ کاملاً خاموش شده است و دیگر هیچ امیدی نیست. به خودم می‌گویم دیگر باید منتظر بمانی تا یکی بیاید و این چراغ بی‌مصرف را بشکند تا همه چیز تمام بشود؛ تا راحت بشوی؛ آزاد بشوی

ولی موقعی که اصلاً انتظارش را نداری، موقعی که روحت بیکار نشسته است و منتظر است تا یکی برای شکستن چراغ بیاید ناگهان سوسویی به چشمت می‌آید؛ جا می‌خوری؛ چشم‌هایت را می‌مالینه اشتباه نمی‌بینی.

صدایی توی سرت می‌پیچد: هنوز امیدی هست هنوز امیدی هست

ولی هنوز دلت می‌لرزد. شاید اشتباه می‌بینی. شاید توهم باشد. شاید گول زنکی باشد تا باز هم برای مدتی کوتاه خنده مضحک بچه‌گانه‌ای روی لبت بنشیند خنده‌ای مشمئزکننده

مجبور می‌شوی این را قبول کنی که: چقدر انسان کوچک است!


 
comment نظرات ()