بعضی وقتها فکر میکنم آن چراغ کاملاً خاموش شده است و دیگر هیچ امیدی نیست. به خودم میگویم دیگر باید منتظر بمانی تا یکی بیاید و این چراغ بیمصرف را بشکند تا همه چیز تمام بشود؛ تا راحت بشوی؛ آزاد بشوی…
ولی موقعی که اصلاً انتظارش را نداری، موقعی که روحت بیکار نشسته است و منتظر است تا یکی برای شکستن چراغ بیاید… ناگهان سوسویی به چشمت میآید؛ جا میخوری؛ چشمهایت را میمالی…نه… اشتباه نمیبینی.
صدایی توی سرت میپیچد: هنوز امیدی هست… هنوز امیدی هست…
ولی هنوز دلت میلرزد. شاید اشتباه میبینی. شاید توهم باشد. شاید گول زنکی باشد تا باز هم برای مدتی کوتاه خنده مضحک بچهگانهای روی لبت بنشیند… خندهای مشمئزکننده…
مجبور میشوی این را قبول کنی که: چقدر انسان کوچک است!
-می گذره اما به سختی. اصلا دیگه خوش نمی گذره. میگن چون میگذرد غمی نیست. ولی مشکل همین جاست که اینطوری میگذرد...
شب را پیش محسن و حمید ماندم. وقتی لامپها را خاموش کردیم و خوابیدیم چند دقیقه بیشتر نتوانستم خودم را کنترل کنم که بغضم ترکید. محسن پتو را روی صورتش کنار زد و همانطور ساکت مانده بود. محسن گفت:«بد جوری داری از خودت انتقام می گیری سعید!، بد جوری!» شاید راست میگفت. دارم از خودم انتقام میگیرم.
حمید هم که همیشه در سطح پرواز میکند شروع کرد به توضیح دادن مشکلات روانی من و تحلیل شخصیت ام. و هر چند دقیقه از محسن برای حرفهایش تأیید میگرفت. بحثشان بالا گرفت و شروع کردند به صحبت کردن دربارهی من ولی از من غافل. من هم در خودم فرو رفتم و اصلا فراموششان کردم. حرف محسن را توی ذهنم چند بار تکرار کردم: «بدجوری داری از خودت انتقال می گیری سعید! بدجوری!» گفتم:«به نظرت چه چیزی باعث میشود که یک نفر بخواهد از خودش انتقام بگیرد؟» محسن شروع کرد به صحبت کردن و دیدم که دیگر دارد چرت میگوید. پشیمان شدم که این سئوال را پرسیدم
مدت زیادی نگذشت که خوابشان برد و باز هم من ماندم و ... من ماندم و ... نمی دانم ... من ماندم و من!